<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0"
  xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
  xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
  xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/"
  xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#">

  <channel>
    <title>جواد احمدزاده - وبلاگ ها</title>
    <link>http://ahmadzadeh.ir/</link>
    <description>وبگاه شخصی جواد احمدزاده</description>
    <dc:language>en-us</dc:language>
    <dc:creator></dc:creator>
    <dc:date>2010-07-30T15:05:49+03:30</dc:date>
    <admin:generatorAgent rdf:resource="" />
    <sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
    <sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
    <sy:updateBase>2000-01-01T12:00+00:00</sy:updateBase>

  <item>
    <title>شبح هایی که نعره می زنند</title>
    <link>http://ahmadzadeh.ir/blog/160</link>
    <description><![CDATA[تنها عاملی که باعث می شود آدم محتاطی مثل من از خط قرمز رد شود و چند سطر زیر را بنویسد، شاید درخواست مستقیم یکی از visitor هایش باشد! چیزی را که خواهی خواند مسئله ای ست که هر کسی که حداقل 100 نوشته جدی (فارغ از جک و چیستان و sms) را برای حداقل 2 سال نوشته باشد، می فهمد و درک می کند که طبیعی ست حفظ رابطه بین شخصیت حقیقی و مجازی چقدر سخت است. اینکه تو راحت و در حالی که پایت را دراز کرده ای و سرت گرم افکار خوش و تنت گرم چند جرعه قهوه است (تجربه شخصی!) چیزی را می نویسی و فردا روز در موقعیتی دیگر برایش واخواست میشوی. اگر مانیفست وبلاگ مرا خوانده باشی به صراحت گفته ام من همین یک نفرم - بی هیچ کم و کاستی ... اما برای همه شاید اینطور نباشد. اینکه تو بخواهی اصلی ترین اعتقادات خودت یا اطرافیانت را زیر سوال ببری کمی گزنده ست.
نمی دانم از کجا و بطور حدسی فکر می کنم از طریق زهرا با زنی تنها (وبلاگ سکوت غوغا) آشنا شدم. به نوبه خود تجربه جالبی ست که می بینی زنی به تو یک overview از زندگی و حتی بچه هایش میدهد، از رها بودن، لذت ها، تردید و حتی شرم لحظه ایش می گوید. اینکه دستت را میگیرد و تو را با چشمانی باز همراه خودش میبرد. این نوشته را بخوان تا بفهمی چه میگویم. شاید کاری که این زن انجام میدهد را قبول نداشته باشم اما از جسارتش خوشم می آید. بی  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">160@http://ahmadzadeh.ir/</guid>
    <dc:subject>برداشت آزاد</dc:subject>
    <dc:date>2010-05-13T15:21:46+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>چهارشنبه، سوری يا سوزی؟</title>
    <link>http://ahmadzadeh.ir/blog/148</link>
    <description><![CDATA[فقط يه سوال، ارزشش رو داشت؟
http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8812260223]]></description>
    <guid isPermaLink="false">148@http://ahmadzadeh.ir/</guid>
    <dc:subject>برداشت آزاد</dc:subject>
    <dc:date>2010-03-17T12:28:21+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>دیروز خواهش امروز ...</title>
    <link>http://ahmadzadeh.ir/blog/141</link>
    <description><![CDATA[امروز میخوايم با هم چند پرده از يه نمايش واقعی رو بازخوانی کنيم ...
&nbsp;

مکان و زمان : یه روز کم جون از آخرای تابستون 88 - خیابان معلم رشت
&nbsp;
پرده اول :: پارکينگ خونه کوروشکيانا رو بغل کردم و با آژير ماشين پليسی که صداش رو از کوچه ميشنوم سر به سرش میذارم. یه بوس، شکلات و خداحافظ
پرده دوم :: 100 متر دورتر از درب خونهمبينم راه شلوغه، چند تا افسر پلیس راه رو بستن، ماشین منم درست سر یه سه راه گير گرده. صدای اون آزير بلندتر میشه، غرش موتور - صداش آشناست پیشم خودم میگم اين &nbsp;100% Azera هست - سر و کلش پيدا ميشه و بخاطر من نميتونه دربره، ميزنه به درب ماشين من، بقيش رو سبز ميبينم، پليس و ...
پرده سوم :: پاسگاه پليسکلی کار دارم تو شرکت، خريدای خونه مونده، اوه اوه! لاله هم منتظر زنگ منه. دختر بغل دستیم از هر 5 تا کلمه ای که میگه یکیش فحشه نسبت به ناجا، از در رفتن دوست پسرش میگه و ... راستش حال شنيدن ندارم. صدا ميزنن "اونی که تو عمليات آسيب ديده" روم نميشه بلند شم ولی خوب ميرم. ازم یه مثلا بازجويی ميشه. برمی گردم دختره نصف صورتش شده چشم.- شما بودی زدی به محمد؟- بله؟- شما پليسين ؟- من؟- چرا نذاشتين دربره؟بعد کلی با آب و تاب تعريف میکنه اینا دارن موج سبز رو سرکوب میکنن و باید جلوشون ایستاد و آقای سازگارا! میگه فلان و بهمان... حال ندارم  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">141@http://ahmadzadeh.ir/</guid>
    <dc:subject>برداشت آزاد</dc:subject>
    <dc:date>2010-02-10T15:39:20+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>زن : کالايی گران</title>
    <link>http://ahmadzadeh.ir/blog/135</link>
    <description><![CDATA[
چند روز پيش قرار عقد يکی از دوستان نزديک به قولی در آسمان اما در عالم واقعيت روی زمين و ميان عقل هايی که تنها نقش ماشين حساب n رقمی را بازی میکردند بسته شد. مهريه عروس 1000 سکه طلاست ... اين جمله ای بود که سارا توی ماشين زمزمه میکرد! دخترک عروس آينده شان بود و نخواستم بگويم که بسيار کمتر از آن می ارزد. آری در جامعه ای که دختر و خانواده اش که تا ديروز يا بحث ازدواج معصومين رو پيش میکشيدن يا کاملا نوگرايانه از تساوی حرف ميزدن حالا با يه اشتياق وصف ناپذير از فروش يه دختر حرف ميزنن. سارا ميگفت فقط پيشنهاد تقلیل تعداد سکه ها به 250 نزديک بوده کل ماجرا رو کنسل کنه و ...
چيزی که همه ميدونن اينه که من مهريه شريک زندگيم به هيچ عنوان نقدی نخواهد بود. من همسر آينده ام را با آنکه نمی شناسمش و حتی نمی دانم کيست دوستش دارم، بيش از هر مبلغی. روی او رقمی نمی گذارم. زمانی پايم را پيش می گذارم که بدانم از پسش بر می آيم، در غير اينصورت طرف مقابل هم بايد تضمينی بدهد. سری به دادگاه خانواده بزنيد و ببينيد در اين سال های اخير خيانت کدام طرف بيشتر مسبب متلاشی شدن خانواده هاست.
گوشی را برميدارم، ايمان جان سلام، ممنون، تبريک، ولی اونی که رو خودش قيمت ميذاره کمتر می ارزه ....]]></description>
    <guid isPermaLink="false">135@http://ahmadzadeh.ir/</guid>
    <dc:subject>برداشت آزاد</dc:subject>
    <dc:date>2010-01-22T13:22:49+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>با 1000 تومان چه میشه کرد ؟</title>
    <link>http://ahmadzadeh.ir/blog/131</link>
    <description><![CDATA[]]></description>
    <guid isPermaLink="false">131@http://ahmadzadeh.ir/</guid>
    <dc:subject>برداشت آزاد</dc:subject>
    <dc:date>2009-12-30T03:03:49+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>شور عاشورا</title>
    <link>http://ahmadzadeh.ir/blog/129</link>
    <description><![CDATA[سلام، اصلا اين قصد رو ندارم تا توی يه جامعه متعصب مثل ايران بيام و در مورد انگيزه امام حسين (ع)، اهداف، راه و ... بحث راه بندازم و سرم رو در خطر از بين رفتن قرار بدم. در اينکه انگيزه ای قوی برای حسين وجود داشته که حاضر شده جان خودش و خانواده اش رو به خطر بندازه بحثی نيست يا اينکه اگر برای من بحثی باشه هم چيزی نيست که مطرح کردنش مفيد باشه. نکته ای که اين چند روز ذهنم رو در کنار باقی مسائل درگير خودش کرده اينه که عده ای بنام حسين خوب دارن چرخ ميزنن. منظورم علم و طبل و قمه و نوحه نيست ها، دارم در مورد اين غذا دادن ها ميگم. جالب اينجاست که در برخی موارد اگه هيئت راه رو نبده بعضی دوستانی که غذا رو پخش میکنن يا دريافت کننده هستن چنان راه رو میبندن که ...
ديروز رفته بودم لاله رو ببينم، چنان وضعی بود که فکر کنم صحرا کربلا هم اينقدر روز جنگ درهم و برهم نبوده! بهر حال لاله رو با 25 دقيقه تاخير ديدمش. ديگه حرف خودمون يادمون رفته بود - فقط داشتيم اين خونه هايی که غذا ميدادن رو ميشمرديم. خوب اگه برای سير کردن ايتام و مستمندان و ... باشه که در هر حال و زمان مثبت هست. جالب اينه که مخاطبين (خورندگان محترم !) فقط از قشر متمول هستن. من توی منطقه ای زندگی میکنم که بالا شهر رشت حساب ميشه. داشتم بر ميگشتم خونه ديدم ترافيک هست بيا و  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">129@http://ahmadzadeh.ir/</guid>
    <dc:subject>برداشت آزاد</dc:subject>
    <dc:date>2009-12-28T03:05:16+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>هی روبرت، يقه رو ول کن ...</title>
    <link>http://ahmadzadeh.ir/blog/122</link>
    <description><![CDATA[همين اول کاری بگم اين پست واسه اونايی قابل فهمه که يه دستگاه دريافت امواج شيطانی (DVB) تو خونه دارن، رو Hotbird تنظيمه، Farsi1 رو هم ميگيره. پس اگه واجد شرايط نيستيد بقيه پست رو نخونيد اعصابتون راحت تره که چی به چی شد!
امسال از طريق دوست و آشنا حدود ماه رمضون خبر دار شديم که روبرت مرداک مالک يه زنجيره از بزرگترين رسانه های تبليغاتی يه تلوزيون راه انداخته بنام Farsi1، خوب مايه خوشحالی بود. بحث تهاجم فرهنگی رو فاکتور بگيريم خوبيش اينه که يه آدم اينکاره و نه دنبال دنبال پول تبليغ اومده یه شبکه فارسی زبان راه انداخته. حساب کن اون روز نشستم ITN نگاه میکردم يه دفعه وسط آهنگ تبليغ Larger Box رو گذاشت، منم وسط يه جمع 6 نفره زن! اينطور مواقع عاقلان دانند چه شود ... خلاصه میگفتم، کيفيت سيگنال و پخشش خوبه و معلومه اين تيمی که توی هنگ کنگ نشسته و اين چيزا رو به خوردمون ميده کارش رو بلده. اما ...
اما اگه يکم دقيق ميشدی میتونستی براحتی بفهمی که عمو روبرت پول رو محض رضای خدا خرج نمیکنه، تمام (واقعا تمام) برنامه ها و حتی آهنگ هايی که هاله جان! پيشکش میکنه با يه هدف جالب در نوع خود انتخاب شدن : اينکه ذائقه مردم ايران رو نسبت به يه سری اعتقادات عوض کنن، کاری که قبلا در اين وسعت سابقه نداشته. برنامه های فارسی1 به چند دسته تقسيم ميشن "طنز -  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">122@http://ahmadzadeh.ir/</guid>
    <dc:subject>برداشت آزاد</dc:subject>
    <dc:date>2009-11-12T15:46:30+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>صفر و يک پاکدامن</title>
    <link>http://ahmadzadeh.ir/blog/114</link>
    <description><![CDATA[&nbsp;&nbsp; چند روز پيش توی کلوب.کام یه پيام خصوصی گرفتم، از يکی از همکاران بود که چند روز بيشتر با هم همکار نبوديم، بقولی آمدن من و رفتن ايشون! خب نسبت به نوشته های من ابراز لطف کرده بودن که &quot;خوب و دلنشين می نويسم&quot;، چيزی که گفتنش از يک بانوی 25 ساله جوان دل و ژرف نگر بعيد بود! (1) خب به عادت مالوف سری به پروفایل ایشون زدم اما ...&nbsp;&nbsp; همه چيز بلااستثناء غيرقابل رويت بود، نه اینکه من نبینم بلکه بنابر تنظيمات ايشون &quot;هيچکس&quot; حق ديدن نداشت، گفتم خب معمولا این رویه متداول خانوم هاست بذار يه پيام تشکر بفرستم. پيغامی ديدم که خونم بجوش اومد! ما يه امکان گذاشته بوديم تو هسته، حالا همون شده بود بلای جون من : &quot;بنابر تنظيمات کاربر، شما قادر به ارسال پيام نمی باشيد ...&quot;. در يک کلام هيچ راه ارتباطی با ايشون نبود. فکر کردم شايد حريم داخلی داره و بايد حتما جزو دوستای هم باشيم، درخواست دوستی دادم که پذيرفته شد و صد البته چيری که تغيير نکرد اطلاعات من در مورد ايشون بود. توی شرکت هم که نمی شد سوال کرد : &quot;اين خانوم ... ایمیلش چیه؟&quot; (2)&nbsp;&nbsp; عاملی که باعث شد من حرف دلم رو توی انظار بزنم اینه که در مواجهه با برخی موارد فکر میکنم بهم توهین شده. من خودم فارغ التحصيل یه رشته مرتبط با Self Statement Privacy Policy هستم، اين درک رو  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">114@http://ahmadzadeh.ir/</guid>
    <dc:subject>برداشت آزاد</dc:subject>
    <dc:date>2009-06-08T17:56:24+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>شهر هرت</title>
    <link>http://ahmadzadeh.ir/blog/112</link>
    <description><![CDATA[شهر هرت جایی است که توی فرودگاه برادر و پدرتو می تونی ببوسی اما همسرتو نه...شهر هرت جایی است که همه با هم خواهر برادرن اما این برادرا خواهرا رو که نگاه می کنن یاد تختخواب می افتن&nbsp;شهر هرت جایی است که مردم سوار تاکسی می شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسیشونو در بیارن&nbsp;شهر هرت جایی است که رنگهای رنگین کمان مکروهند و رنگ سیاه مستحب&nbsp;شهر هرت جایی است که اول ازدواج می کنند بعد همدیگه رو می شناسن&nbsp;شهر هرت جایی است که همه بَدَن مگر اینکه خلافش ثابت بشه&nbsp;شهر هرت جایی است که دوست بعد از شنیدن حرفات بهت می گه:&zwnj; دوباره لاف زدی؟؟&nbsp;شهر هرت جایی است که بهشتش زیر پای مادرانی است که حقی از زندگی و فرزند و همسر ندارند&nbsp;شهر هرت جایی است که درختا علل اصلی ترافیک اند و بریده می شوند تا ماشین ها راحت تر برانند&nbsp;شهر هرت جایی است که کودکان زاده می شوند تا عقده های پدرها و مادرهاشان را درمان کنند&nbsp;شهر هرت جایی است که شوهر ها انگشتر الماس برای زنانشان می خرند اما حوصله 5 دقیقه قدم زدن را با همسران ندارند&nbsp;شهر هرت جایی است که همه با هم مساویند و بعضی ها مساوی تر&nbsp;شهر هرت جایی است که برای مریض شدن و پیش دکتر رفتن حتماْ باید پارتی داشت&nbsp;شهر هرت جایی است که با میلیاردها پول بعد از ماه ها فقط می توان برای  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">112@http://ahmadzadeh.ir/</guid>
    <dc:subject>برداشت آزاد</dc:subject>
    <dc:date>2008-12-06T06:43:49+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>نه چندان خفن!!</title>
    <link>http://ahmadzadeh.ir/blog/101</link>
    <description><![CDATA[خطوط هوايی آمريکا با کم کردن فقط يک زيتون از سالاد هر مسافر در سال 1987 تونست 40000$ صرفه&zwnj;جويی کنه،ملت آمريکا بطور ميانگين روزانه 73000 متر مربع پيتزا مي&zwnj;خورن،چشم&zwnj;های شترمرغ کمی از مغزش بزرگتره،بچه&zwnj;ها بدون کشکک زانو متولد ميشن، کشکک&zwnj;ها در سن 2 تا 6 سالگی ظاهر مي&zwnj;شن،کوبيدن سر به ديوار 150 کالری در ساعت مصرف می&zwnj;کنه،پروانه&zwnj;ها با پاهاشون مزه ها رو می&zwnj;چشن،گربه&zwnj;&zwnj;ها می&zwnj;تونن بيش از يکصد صدا با حنجره خود توليد کنن در حاليکه سگ&zwnj;ها کمتر از 10 تا،تعداد چينی&zwnj;هايی که انگليسی بلدند از تعداد آمريکايی&zwnj;هايی که انگليسی بلدند، بيشتره،دوئل کردن در پاراگوئه آزاده، به شرطی که طرفين خون خود را به گردن بگيرن،فيل&zwnj;ها تنها حيواناتی هستند که نمی&zwnj;تونن بپرن،هر بار که يک تمبر را ميليسيد 10/1 کالری انرژی مصرف می&zwnj;کنيد،فوريه 1865 تنها زمانی بود که ماه کامل نشد،I am کوتاهترين جمله کاملی که تو زبان انگليسيه،اگر عروسک باربی را زنده تصور کنيد سايزش 33 23 39 و قدش 2 متر و 15 سانتی&zwnj;متر خواهد بود با گردنی 2 برابر بلندتر از يک انسان نرمال،تمام خرس های قطبی، چپ دست هستن،اگر يک ماهی قرمز را در يک اتاق تاريک قرار بدين، کم کم رنگش سفيد می&zwnj;شه،اگر به صورت مداوم 8 سال و 7 ماه و 6 روز فرياد بزنيد، انرژی صوتی لازم  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">101@http://ahmadzadeh.ir/</guid>
    <dc:subject>برداشت آزاد</dc:subject>
    <dc:date>2008-06-01T15:46:06+03:30</dc:date>
  </item>

  </channel>
</rss>