<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0"
  xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
  xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
  xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/"
  xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#">

  <channel>
    <title>جواد احمدزاده - وبلاگ ها</title>
    <link>http://ahmadzadeh.ir/</link>
    <description>وبگاه شخصی جواد احمدزاده</description>
    <dc:language>en-us</dc:language>
    <dc:creator></dc:creator>
    <dc:date>2010-07-30T15:05:41+03:30</dc:date>
    <admin:generatorAgent rdf:resource="" />
    <sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
    <sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
    <sy:updateBase>2000-01-01T12:00+00:00</sy:updateBase>

  <item>
    <title>مسعود و خانوم</title>
    <link>http://ahmadzadeh.ir/blog/165</link>
    <description><![CDATA[شاید گفتن این جمله که "من مسعود بهنود رو با دیدن Farsi1 شناختم" اصلا برای آدمی مثل من مناسب نباشه ، اما واقعیت که هست !؟ خوب پس همین الآن من یه اعتراف کردم. تا مدت ها این آدم رو در حد کسی که فقط میتونه تیتر روزنامه ها رو بخونه در حالی که مجری ها سعی دارن بپرن وسط حرف زدنش می شناختم و .... اما چند روز پیش و در حین یه ماجرای جالب که قبلا تعریف شد با کتاب این بنده خدا هم آشنا شدم، خوب اولش فکر نمیکردم چنین کتابی از آب دربیاد این 600 صفحه ای که جلد سفید نازکی با نام سبز رنگ "خانم" روش چاپ شده ، ولی خوب کتاب جالبی بود. کتابی که من در هر حال فقط عاشق بخش دوم اون هستم و بس.
برات تعریف نمی کنم این کتاب که راحت 3 تا 4 تا رمان دیگه هم تو دلش هست درونش چه خبره اما مطمئن باش تو هم بعد خوندنش دلت به حال نزهت السلطنه میسوزه یا برای خانم هزار بار درود میفرستی و .....]]></description>
    <guid isPermaLink="false">165@http://ahmadzadeh.ir/</guid>
    <dc:subject>شخصی، روزانه ...</dc:subject>
    <dc:date>2010-07-19T19:23:39+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>ایرج و مسعود و حاجی ...</title>
    <link>http://ahmadzadeh.ir/blog/164</link>
    <description><![CDATA[سلام، جالبه که دنبال هات داگ باشی و روی بساط یه دست فروش یه جواهراتی مثل "خانم اثر مسعود بهنود" و "دیوان ایرج میرزا" و یه چند تا خرده ریز دیگه رو پیدا کنی و از خیر اون هاگ داگت که دیگه الآن کلد داگ شده بگذری و یه نصفشون رو پیاده تو راه خونه بخونی. حالی بهت میده اساسی ، بیشتر نمی نویسم دارم با ایرج کیفور میشم ....]]></description>
    <guid isPermaLink="false">164@http://ahmadzadeh.ir/</guid>
    <dc:subject>شخصی، روزانه ...</dc:subject>
    <dc:date>2010-07-11T16:06:37+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>درد</title>
    <link>http://ahmadzadeh.ir/blog/163</link>
    <description><![CDATA[درد از مرزش که می گذرد ، ديگر نمی توانی بگويی جايش کجاست
تاب و توانت را می گیرد و نفست را به شماره می اندازد
درد از مرزش که می گذرد
هر طعمی تلخ می شود ، طاقت طاق می شود
ولی يک خوبی دارد
اشکت که جاری می شود ، درد بهانه خوبی است ... !!]]></description>
    <guid isPermaLink="false">163@http://ahmadzadeh.ir/</guid>
    <dc:subject>شخصی، روزانه ...</dc:subject>
    <dc:date>2010-06-23T13:06:53+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>هنوز همینجام ...</title>
    <link>http://ahmadzadeh.ir/blog/162</link>
    <description><![CDATA[سلام، کافیست چند روزی ننویسی تا ببینی دوستانت چقدر دوستت دارند. آن موقع است که یواش یواش از SMS شروع میشود تا به ناگهانی میهمانت شدن (که آنهم شیرین است) ختم میشود. دیشب از خوشحالی آمدن ساناز آنقدر ذوق زده شده بودم که اصلا حواسم نبود دارم اسکوپ های بستنی را بجای ظرفشان درون سینک ظرفشویی میریزم !
قابل توجه تمامی فنون (1) :: تنها دلیل بروز نشدن این بلاگ شروع پروسه جدید کاری من در یک جای جدید و در کنار ان اسباب کشی ست ، همین برادر جان ، فقط همین ... وگرنه من نوشتن را اگر پشت قوطی کبریت هم باشد ول نمیکنم ....
(1) :: بقول توکا نیستانی "فنون" جمع "فن = Fan" به معنای طرفداران است :دی]]></description>
    <guid isPermaLink="false">162@http://ahmadzadeh.ir/</guid>
    <dc:subject>شخصی، روزانه ...</dc:subject>
    <dc:date>2010-06-17T12:17:22+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>اين را نمی خواستم</title>
    <link>http://ahmadzadeh.ir/blog/161</link>
    <description><![CDATA[با صدای زمخت iHome از خواب بیدار میشوم - کورمال کورمال صورتم را میشویم - دنیایم روشن می شود - صبحانه ام نهار مانده دیروزم است - اگر این macrowave زبان داشت حداقل بخشی از خالی بندی هایم رو میشد - عجب حال میدهد در حال ... در دستشویی ایمیل هایت را چک کنی! - لباسم را میپوشم - کیفم را میبندم - در بلد است خودش بسته شود - تا ایستگاه BRT پیاده میروم و تیتر های بزرگ روزنامه های کوچک و بی محتوا را مرور می کنم - تنه زدن ها مردم عجب ماساژی به آدم می دهد - بالاخره دم در شرکتم - کار دیروز را پیگیری میکنم - عوضی ، کثافت ، بیسواد - Marlboro تنها تو دل بروی امروزم - شهره مهربان شده و جواب سلام میدهد ، عجیب اینکه حالم را میپرسد ، شاید منتظر مرگم است! این احتمال قوی تری ست - نریمان منطقی ، موجودی کم پيدا ، بنده خدا چه می کشد از دست من - دوباره ماهان و چارت کشی و ... - درخشان مستعفی شده ، به درک ، همین را کم داشتم - "سارا گرسنه ست" جمله ای که من هم دارم تکرار میکنم - میرم نهار را میخورم خوشمزه ست ، نیم نگاهی به آشپزخانه میکنم ، عجب کثافتی - با مامان هنوز در مورد خرید ماشین بحث میکنم ...
آيا این همان زندگی ست که میخواستم ؟]]></description>
    <guid isPermaLink="false">161@http://ahmadzadeh.ir/</guid>
    <dc:subject>شخصی، روزانه ...</dc:subject>
    <dc:date>2010-05-25T13:20:38+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>شبح هایی که نعره می زنند</title>
    <link>http://ahmadzadeh.ir/blog/160</link>
    <description><![CDATA[تنها عاملی که باعث می شود آدم محتاطی مثل من از خط قرمز رد شود و چند سطر زیر را بنویسد، شاید درخواست مستقیم یکی از visitor هایش باشد! چیزی را که خواهی خواند مسئله ای ست که هر کسی که حداقل 100 نوشته جدی (فارغ از جک و چیستان و sms) را برای حداقل 2 سال نوشته باشد، می فهمد و درک می کند که طبیعی ست حفظ رابطه بین شخصیت حقیقی و مجازی چقدر سخت است. اینکه تو راحت و در حالی که پایت را دراز کرده ای و سرت گرم افکار خوش و تنت گرم چند جرعه قهوه است (تجربه شخصی!) چیزی را می نویسی و فردا روز در موقعیتی دیگر برایش واخواست میشوی. اگر مانیفست وبلاگ مرا خوانده باشی به صراحت گفته ام من همین یک نفرم - بی هیچ کم و کاستی ... اما برای همه شاید اینطور نباشد. اینکه تو بخواهی اصلی ترین اعتقادات خودت یا اطرافیانت را زیر سوال ببری کمی گزنده ست.
نمی دانم از کجا و بطور حدسی فکر می کنم از طریق زهرا با زنی تنها (وبلاگ سکوت غوغا) آشنا شدم. به نوبه خود تجربه جالبی ست که می بینی زنی به تو یک overview از زندگی و حتی بچه هایش میدهد، از رها بودن، لذت ها، تردید و حتی شرم لحظه ایش می گوید. اینکه دستت را میگیرد و تو را با چشمانی باز همراه خودش میبرد. این نوشته را بخوان تا بفهمی چه میگویم. شاید کاری که این زن انجام میدهد را قبول نداشته باشم اما از جسارتش خوشم می آید. بی  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">160@http://ahmadzadeh.ir/</guid>
    <dc:subject>برداشت آزاد</dc:subject>
    <dc:date>2010-05-13T15:21:46+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>iPod و سر خواب از دنيا</title>
    <link>http://ahmadzadeh.ir/blog/159</link>
    <description><![CDATA[سلام، اگر مشترک فید من توی Google Buzz باشی تا حالا فهميدی که من طلسم رو شکوندم و دوباره برگشتم طرف محصولات Apple. اين دفعه رفتم يه دونه iPod ناقابل گرفتم که فکر کنم در کنار Nokia 1202 خودم کار همون iPhone رو انجام ميده! فقط يکپارچه نيستن که خوب هم هست چون دفعه پيش همين يکپارچگی کار دستم داد و دل يه دزد رو شاد کرد. اولش خيلی مشکل داشتم باهاش چون اولين بار بود که از خاک پاک ايران روی يه محصول Apple نرم افزار نصب ميکردم و بالطبع بار اولم بود که اون خطای 1009 رو ميديدم، به همه چی شک کردم -از اعتبار دستگاه تا Visa Card- اما اصلا به ذهنم خطور نکرد که اينجا هم تحريم هستيم ... خلاصه بماند چکار کردم (که اگه بگم دوباره ابی فرزانه اينا مياد به خوابم). در زير ليست برنامه های مورد علاقه من رو ببينيد، شايد شما هم به داشتن اونها يا حتی خود iPod/iPhone علاقمند شديد ...

Twitterrific :: از اسمش معلومه واسه توييت کردن هست
Facebook App :: اينهم مثل مورد بالا ولی برای&nbsp;Facebook
4shared :: اينهم برای 4shared.com
PayPal :: و نهايتا هم سلامی به PayPal عزيز
iFarsi :: بهترين فرهنگ لغت دوسويه انگليسی - فارسی
Stanza :: عاشقش ميشيد ! بهترين eBook Reader - مخصوصا اون ورق خوردن هاش :دی
pTerm :: يه ابزار ارزون قيمت همانند PuTTy
Flashlight :: چراغ قوه و ...
beebPersian :: مجری و سن و دار و ندار BBC Persian رو بيارين تو دستگاهتون
Free RSS :: يه  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">159@http://ahmadzadeh.ir/</guid>
    <dc:subject>شخصی، روزانه ...</dc:subject>
    <dc:date>2010-05-04T05:41:14+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>مانيفيست مهندسين</title>
    <link>http://ahmadzadeh.ir/blog/158</link>
    <description><![CDATA[]]></description>
    <guid isPermaLink="false">158@http://ahmadzadeh.ir/</guid>
    <dc:subject>پس کوچه !!</dc:subject>
    <dc:date>2010-04-28T15:25:25+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>گزارش روزانه</title>
    <link>http://ahmadzadeh.ir/blog/157</link>
    <description><![CDATA[اون : سلام جوادی نبودی چه خبرا ؟
من : آخ&nbsp; نبودی ببینی که ...
1) اون کیف چرمه بود؟ دیگه نیست! دزد بردش :دی
2) نریمان و کوروش و رضا و احتمالا دست به دست هم دادن که منو بکشن
3) جنون RAM منو گرفته، الآن سیستمم 8GB DDR3 رم داره ولی بازم رفتم سفارش دادم
4) رفتم بدن سازی اسم نوشتم ، یه چند روز راحتی ، دیگه ماساژ بی ماساژ
-------------------------------------------------------------------------------------من : اين زندگی سگی که میگن همینه ؟
اون : آره خودشه عزیزم-------------------------------------------------------------------------------------]]></description>
    <guid isPermaLink="false">157@http://ahmadzadeh.ir/</guid>
    <dc:subject>شخصی، روزانه ...</dc:subject>
    <dc:date>2010-04-25T23:17:49+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>هیچ (فیلم) و ديگر هيچ</title>
    <link>http://ahmadzadeh.ir/blog/156</link>
    <description><![CDATA[عصر پنج شنبه دنبال خرید پدال Sustain واسه پيانو ديجيتالم بودم (1) - شرکت زود تعطيل شده بود و جايی هم باز نبود، با خونه که تماس گرفتم ديدم مينا هم برای یه نهار خوشمزه کلی خرت و پرت واسه خريد داره بهم حواله ميده! بهترين کار ممکن اين بود که يه جور از زيرش در برم. با يکی از دوستان هماهنگ کردم که بريم پارک قدم بزنيم که پيشنهاد ديدن فيلم "پوپک و مش ماشالله" رو داد. راستش تا دم در سينما هم رفتيم اما پوستر و عکس های فيلم رو که ديديم خودمون فهميديم فيلمش (حداقل) به کار ما نميخوره. چند قدم اونور تر (که تو رشت ميشه طول يه خيابون مثل اعلم الهدی !) فيلمی همه جوره جلبمون کرد. از مهدی هاشمی تا عبدالرضا کاهانی و صابر ابر (2) و مرضيه برومند. رفتيم فيلم رو ديديم. عجب اسم با مسمايی داشت "هيچ" اين هيچ بودن از سر و روی فيلم می باريد؛ از شخصيت نادر تا های و هوی بيک و تصميم های نيما و ... ادای اين آدم های خيلی بفهم رو در نميارم؛ چند باری وسط فيلم با خودم فکر کردم اين پوپک و مش ماشالله هم شايد چندان بد نبوده باشه! خلاصه ... فيلم به آخر رسيد و من اون وسيله رو خريدم و آخر تمام خريد های خونه + يه مانتو n ده هزار تومنی هم موند گردنم.
سفارش روز :: اول بريد فيلم رو ببينيد و بعدش اين نقد رو هم بخونيد.
پاورقی ::(-) تو رشت هيچ وقت دنبال خريد وسايل موسيقی  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">156@http://ahmadzadeh.ir/</guid>
    <dc:subject>شخصی، روزانه ...</dc:subject>
    <dc:date>2010-04-09T13:46:02+03:30</dc:date>
  </item>

  </channel>
</rss>