سلام، اگه يه سري به اين پست فرزانه بزني ميبيني كه من يه شام مفصل - مخصوصا پاستاي بي نظيرش- رو از دست دادم. البته عمدي در كار نبود و من تمام دوستاي كوچك و بزرگ، چاق و لاغر، بالا و پايين 30 سال رو دوست دارم، فرزانه هم اون فيه ما فيه دلبندش رو داره از دست ميده. چون خودم دارم ميخونمش و اگر همين وضع ادامه پيدا كنه فكر نكنم اين كتاب از كتابخونه من جايي بخواد بره ...
هدف از روده درازي در چند جمله بالا علاوه بر سوز دادن عمقي دل فرزانه ذكر اين نكته بود كه توي اين كتاب (نسخه الكترونيكي) مطالبي هست كه درك ميكني چرا بعضي ها اعتقاد محكمي به مطلوبات مولانا دارن.
بچه كه بودم يادمه يه دفعه به سرم زد كه "من قراره بميرم"! از اونجايي كه بچه اول بودم و عشق بابام (بنده خدا 50 سالش بوده كه من دنيا ميام !) همه رفتن تو خط اينكه از سرم اين حرف بپره و بازهم چون من تفاوت سنيم با بزرگترين عموزاده ام 30 سال و با كوچك ترين شون 14 سال هست؛ از اينكه اينهمه آدم دورم ميديم احساس ميكردم "نه واقعا خبرايي هست" - اون روزا همه فكرم اين شده بود كه يه وقت با مخ نرم تو جهنم كه اونجا ديگه اسباب بازي نيست و .... (زمان ما هنوز حور بهشتي و جوي شير و اينا نبود) - بماند كه شبهايي از ترس گريه ميكردم.
الآن ديگه آنچنان تو اون خط نيستم، ديروز نزديك بود يه عزيز مست بزنه و منو بفرسته اون دنيا كه سانتي متري ختم بخير شد، فكر ميكني اين دفعه هم ترسيدم و گريه كردم يا اسباب بازي و حور بهشتي اومد جلو چشمام؟ نه داداش، كماكان به فكر مشكل Linux Server شركت بودم D: البته يه لحظه حس كردم دارم زير لبي يه چيزي تو مايه هاي "گور باباش مرتيكه ***" رو هم ميگم. اين هم بماند.
جدا كجا داريم ميريم؟ يا حتي اينجا ...