امروز میخوايم با هم چند پرده از يه نمايش واقعی رو بازخوانی کنيم ...
مکان و زمان : یه روز کم جون از آخرای تابستون 88 - خیابان معلم رشت
پرده اول :: پارکينگ خونه کوروش
کيانا رو بغل کردم و با آژير ماشين پليسی که صداش رو از کوچه ميشنوم سر به سرش میذارم. یه بوس، شکلات و خداحافظ
پرده دوم :: 100 متر دورتر از درب خونه
مبينم راه شلوغه، چند تا افسر پلیس راه رو بستن، ماشین منم درست سر یه سه راه گير گرده. صدای اون آزير بلندتر میشه، غرش موتور - صداش آشناست پیشم خودم میگم اين 100% Azera هست - سر و کلش پيدا ميشه و بخاطر من نميتونه دربره، ميزنه به درب ماشين من، بقيش رو سبز ميبينم، پليس و ...
پرده سوم :: پاسگاه پليس
کلی کار دارم تو شرکت، خريدای خونه مونده، اوه اوه! لاله هم منتظر زنگ منه. دختر بغل دستیم از هر 5 تا کلمه ای که میگه یکیش فحشه نسبت به ناجا، از در رفتن دوست پسرش میگه و ... راستش حال شنيدن ندارم. صدا ميزنن "اونی که تو عمليات آسيب ديده" روم نميشه بلند شم ولی خوب ميرم. ازم یه مثلا بازجويی ميشه. برمی گردم دختره نصف صورتش شده چشم.
- شما بودی زدی به محمد؟
- بله؟
- شما پليسين ؟
- من؟
- چرا نذاشتين دربره؟
بعد کلی با آب و تاب تعريف میکنه اینا دارن موج سبز رو سرکوب میکنن و باید جلوشون ایستاد و آقای سازگارا! میگه فلان و بهمان... حال ندارم حتی بهش بخندم. تو چند تا جمله میگم که اصل قضيه چیه. میپرسه "رضایت که دادین؟" با تعجب نگاش میکنم. فقط نگاش میکنم. الآن دیگه تقریبا اومده تو بغلم نشسته، ازم شمارمو میخواد. کیف پولم باز میکنم و عکس لاله رو نشونش میدم. "خودم یکی دارم - رابطه مون هم خوبه" چنان روی کلمه رابطه تاکید میکنم تا مطمئن شم حرف دیگه ای نمیزنه.
خانواده پسره اومدن، گويا خودش تحت بازجويه. تازه فهميدم پليس به پسره و همين دختر بغل دست من مشکوک شده و دنبالشون کرده، ماشين هم مال نمایشگاهی هست که پدر پسره کارگرشه. دختر خواسته در بره که افسر گرفتتش و پسره رو هم که من گيرش انداختم! پدر پسره تقریبا شده رنگ گچ. دخترشون داره زار ميزنه و مادره هم بغض کرده. حق دارن، منی که اینقدر مثبت و نشان افتخار بودم کلی دق میاوردم همه رو این یکی که دیگه نوبره. تو حداقل زمان و با کمترین تضمين من رضایت میدم، میام بیرون. خسارت ماشین بالاست. ولش کن، خیلی گرسنمه ....
پرده چهارم :: تجسم شما! - بازه زمانی حدودا 6 ماه
تقریبا از در پاسگاه که پامون رو گذاشتیم بیرون تا الآن 70 بار باهاشون تماس گرفتم؛ پسره میخنده و سربالا جواب میده، مادره رو باید نیم ساعت مجابش کنم اصلا کی هستم و چکار دارم، پدره هم یا قول "همين چند روز دیگه" رو میده یا از این میناله که من چقدر گردن کلفتی میکنم. دارم به این فکر میکنم که اشک یه مادر نامسئول مهمتره يا شعور خودم؟ هر نوع راهکار رو پیش پاشون گذاشتم - حتی به گرفتن 10% خسارت راضی شدم اما گویا مشکل از جای دیگه است. راهکار دوستان هم اینهاست ...
- مهندس از شما یه هفته مرخصی از ما طرف رو دوندن
- ای مهندس جان، آدمی که دختر خوشگل داره کسی رو اذیت نمیکنه که، مهندس اجازه میدی دخلش رو بیاریم؟
- نگاه کن جواد جان فردا میریم شکایت میکنیم، یه احضاریه میره در خونش، بعدش ... گوش میکنی که؟
نتيجه اخلاقی؟ من کلی حرف زدم، دهنم خشک شد. نتیجه رو تو بگو ...