يادش بخير سال 74 بود و من 9 سالم، خوب يادمه روز مادر بود. با مامان سر اینکه بالاخره نون رو کی بخره دعوام شده بود. اون موقع اين آقا جواد قکر میکرد نخوردن ناهار، بهم کوبيدن در، بغض کردن و نخوابيدن آخر خشم و ناراحتيه (گرچه هنوزم از اين کارا ميکنه !) بگذريم، بابا اومد. خدا بيامرزتش برعکس من و مامان هيچ وقت خدا اهل دعوا مرافعه نبود، تا فهميد ماجرا چيه گفت "خوب باباجان کی تمومش کنيم؟" منم از خدا خواسته، يه کارت خريدم 10 تومن (100 ريال سابق). بابا می گفت روش بنويسم " من بد کنم و تو بد مجازات کنی - مصرع بعدش يادم نيست" خلاصه يه خورده از ناز سابق الذکر رو اومدم که "نه ! سخته و ..." اونم رضايت داد به يه تک جمله ....

الآن اين کارت 14 سال ازعمرش میگذره، مامان تهرانه، بابا 10 ساله من رو تنها گذاشته، اون ده تومنی هم هيچ ارزشی نداره. اينها رو نوشتم تا حداقل به خودم ثابت کنم چقدر اين خاطرات برام عزيزن. همين و بس !